چشمام از زور کم خوابیای این مدت باز نمی شه و به شدت می سوزه ولی نمی دونم یه دفعه چرا دلم خواس بیام اینجا و ... .1)انقدر که از دست بعضی از این امتحانای عمومی حرص می خورم واسه اختصاصیا یه دهم هم اینطور نیس... اصن حکمت بعضی از این دروس عمومی که به رشته ی تحصیلی آدم هم یه اپسیلون ربط ندارن نمی فهمم.2)نمی دونم این که هیچ وقت اینستاگرام اونقدر نظر منو به خودش جلب نکرد (به جز دو هفته اونم همون اولا که تازه اومده بود، رو گوشیم نصب بود و بعدم واسه من به تاریخ پیوست) انقدر واسه بعضی از دوستام عجیبه که هر بار یه جوری به روم می یارن ولی خب با این اوصاف من با تمام کم کاریام همین فضای وبلاگمو به خیلی چیزای دیگه ترجیح میدم... شاید چون حس می کنم اینجا می تونم از خیلی چیزا بدون اینکه بخوام قضاوتی از جانب دوستا و آشناها بشم حرف بزنم.3)خواهر گرام یه پست نشونم داد که دختره عکس از یه کتاب واسه معرفی گذاشته بود و اون کتاب هم از قضا روی موکت خونشون قرار داشت، زیرش پسره کامنت گذاشته بود: به به چه موکت قشنگی، واقعا لذت بردیم.
4)عجیب دخترک مغموم وجودم یه گوشه دلم نشسته و زانوهاشو بغل کرده و با انبوهی از فکرای توخالی به یه نقطه خیره شده و هر چند دقیقه یک بار اشک از گوشه چشمش سرازیر می شه، من وجودم می خواد پاشه و بره دخترکمو بغل کنه و بهش بگه چیزی نیس ولی حیف که دست خودش هم بستش:(
برچسبها: دل نوشته, حرف دل
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۶ساعت 2:5 توسط مسیحا |
زلزله...
ما را در سایت زلزله دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 153 تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 6:13